مباحث نظری

طب و دارو از انبیاء وائمه (علیهم السلام) است،نه تجربه ی(آزمون و خطای) بشری!

برگرفته از کتاب ” اسلام و تجدد” نوشته استاد مهدی نصیری

امام‌ صادق‌ عليه السلام در بخشي‌ از روايت‌ مشهور و طولاني‌ مفضّل‌ بن‌ عمر، در باب‌ دانش‌ و آگاهي‌هاي‌ طبي‌، تصريح‌ مي‌كند كه‌ انسان‌ها جز از ناحيه خداوند، قادر به‌ كسب‌ اين‌ دانش‌ نبوده‌اند. امام‌ عليه السلام خطاب‌ به‌ «مفضّل‌» مي‌گويد:

«فَكَّرْ في‌ هذه‌ العَقاقير وَماخَص‌ِّ بها كل‌ُّ واحدٍ منْها من‌َ الْعَمل‌ في‌ بَعض‌ الْاَدْواء فَهذا يَغُورُ في‌ المَفاصل‌ فَيَسْتَخْرج‌ الْفُضُول‌َ الْغَليظَة مثْل‌َ الشّيطْرَج‌ وَ هذا يَنْزف‌ُ المرِّةَ السِّوداءَ مثْل‌َ الْاَفتيمُون‌ وَ هذا ينْفي‌ الرَّياح‌َ مثل‌ السِّكْبينْج‌ وَ هذا يُحَلَّل‌ُ الْاَوْرام‌َ و اَشباه‌ُ هذا من‌ اَفْعالها فَمَن‌ْ جَعَل‌ هذه‌ القُوي‌ فيها الّا مَن‌ْ خَلقَها للْمَنفَعة؟ وَمَن‌ْ فَطَن‌َ النّاس‌َ لَها الّا من‌ْ جَعَل‌ هذا منْها؟ وَ مَتي‌ كان‌َ يُوقف‌ُ عَلي‌ هذا منها بالْعَرَض‌ وَالْاتّفاق‌ كَما قال‌َ القائلُون‌؟ وَ هَب‌ الْانْسان‌ فَطن‌َ لهذه‌ الأشْياء بذهْنه‌ ولطيف‌ رَويّته‌ و تَجاربه‌، فَالْبَهائم‌ كيف‌َ فَطَنَت‌ْ لَها حَتّي‌ صارَ بَعض‌ُ السَباع‌ يَتَداوي‌ من‌ جراحه‌ ان‌ْ اَصابَتْه‌ُ ببَعض‌ العَقاقير فيَبرَأُ[۱]

اي‌ مفضّل‌! در گياهان‌ دارويي‌ و اين‌ كه‌ هر يك‌ از آنها در تهيه دارويي‌ خاص‌ به‌ كار مي‌روند، انديشه‌ كن‌. يكي‌ مانند «شيطرج‌» در اعماق‌ مفاصل‌ نفوذ مي‌كند و مواد زايد و رسوبات‌ آن‌ را دفع‌ مي‌كند، يكي‌ ديگر مثل‌ «افتيمون‌» ماده‌ بيماري‌زاي‌ سودايي‌ را از بدن‌ خارج‌ مي‌كند، ديگري‌ چون‌ «سكبينج‌» از بدن‌ بادزدايي‌ مي‌كند و آن‌ ديگر، ورم‌ها را تحليل‌ مي‌برد و گياهاني‌ ديگر كه‌ خواص‌ ديگري‌ دارند، اكنون‌ بينديش‌ كه‌ چه‌ كسي‌ اين‌ خواص‌ را در اين‌ گياهان‌ قرار داده‌ است‌؟ جز آن‌ كس‌ كه‌ آنها را براي‌ منفعت‌ مردم‌، آفريده‌ است‌ و چه‌ كسي‌ مردم‌ را نسبت‌ به‌ اين‌ خواص‌ آگاه‌ كرده‌ است‌، جز آن‌ كه‌ اين‌ خواص‌ را در گياهان‌ قرار داده‌ است‌؟ انسان‌ها – آنگونه‌ كه‌ بعضي‌ ادعا كرده‌اند – چگونه‌ مي‌توانستند از سر تصادف‌ و اتفاق‌ به‌ اين‌ خواص‌ پي‌ ببرند؟ فرض‌ كن‌ [كه‌ چنين‌ نيست‌ [انسان‌ها با ذهن‌ و انديشه‌ و تجربه‌هايشان‌ به‌ خواص‌ دارويي‌ اين‌ گياهان‌ پي‌ برده‌ باشند، اما حيوانات‌ چگونه‌ بر اين‌ خواص‌ آگاهي‌ پيدا كرده‌اند؟ برخي‌ از درندگان‌ هرگاه‌ مجروح‌ شوند، زخم‌ خود را با بعضي‌ از همين‌ گياهان‌ دارويي‌ مداوا مي‌كنند.

قال‌ الصادق‌ُ عليه السلام: كان‌َ داوُودُ عليه السلام تَنْبُت‌ُ في‌ محْرابه‌ كل‌ِّ يَوم‌ٍ حَشيشةٌ فَتَقُول‌: خُذني‌ فانّي‌ اَصْلَح‌ُ لكذا وكذا[۲]

امام‌ صادق‌ عليه السلام: هر روز در محراب‌ داوود عليه السلام گياهي‌ مي‌روييد و به‌ سخن‌ درمي‌آمد و مي‌گفت‌: مرا بگير، من‌ براي‌ اين‌ چيز و آن‌ چيز مفيد هستم‌. [يعني‌ براي‌ بيماري‌ها و تغذيه‌ و…]

گفتگوي‌ امام‌ صادق‌ عليه السلام با طبيب‌ هندي‌

مفضّل‌ بن‌ عمر جُعفي‌ دو روايت‌ مفصّل‌ از امام‌ صادق‌ عليه السلام در باب‌ خداشناسي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ يكي‌ معروف‌ به‌ «توحيد مفضّل‌» ـ كه‌ بخشي‌ از آن‌ در بالا گذشت‌ ـ و ديگري‌ مشهور به‌ «اهليلجة» است‌. امام‌ صادق‌ عليه السلام حديث‌ اهليلجة را در پاسخ‌ به‌ نامه‌اي‌ از مفضّل‌ نوشته‌اند كه‌ وي‌ طي‌ آن‌ به‌ امام‌ عليه السلام خبرداده‌ بود، افرادي‌ در ميان‌ مسلمين‌ يافت‌ شده‌اند كه‌ خداوند و ربوبيّت‌ او را انكار مي‌كنند و بر اين‌ اساس‌، با مردم‌ به‌ گفتگو و مجادله‌ مي‌پردازند؛ سپس‌ از امام‌ عليه السلام درخواست‌ مي‌كند كه‌ براي‌ رد و پاسخ‌ به‌ اين‌ افراد، وي‌ را راهنمايي‌ نمايد. امام‌ صادق‌ عليه السلام در پاسخ‌ به‌ مفضّل‌، بعد از سپاس‌ خداوند و ذكر مقدمه‌اي‌ مي‌نويسد:

«اي‌ مفضّل‌، نامه تو را دريافت‌ نمودم‌ و در مورد درخواستي‌ كه‌ نموده‌ بودي‌، رساله‌اي‌ را مكتوب‌ داشته‌ام‌ كه‌ حاصل‌ گفتگويي‌ با يكي‌ از منكرين‌ خداوند است‌. اين‌ فرد، طبيبي‌ از سرزمين‌ هند بود كه‌ نزد من‌ آمده‌ و پيوسته‌ با من‌ گفتگو مي‌كرد و بر عقيده باطل‌ خود [در انكار خداوند] پاي‌ مي‌فشرد تا آن‌ كه‌ روزي‌ اهليلجه‌اي‌ را مي‌كوبيد تا آن‌ را با داروي‌ ديگري‌ كه‌ بدان‌ نياز پيدا كرده‌ بود، مخلوط‌ نمايد. در همين‌ هنگام‌، يكي‌ از حرف‌هايي‌ را كه‌ در گفتگوها و جدال‌هايش‌ با من‌ تكرار مي‌كرد، دوباره‌ مطرح‌ نمود و آن‌، اين‌ كه‌ دنيا پيوسته‌ بوده‌ و خواهد بود، درختي‌ مي‌رويد و درختي‌ بر زمين‌ مي‌افتد، فردي‌ متولد مي‌شود و فرد ديگري‌ تلف‌ مي‌شود و …[يعني‌ امور عالم‌ برحسب‌ تصادف‌ و اتفاق‌ و خود به‌ خود جريان‌ دارد و خالق‌ و مدبري‌ وجود ندارد]. اين‌ طبيب‌ هندي‌ گمان‌ كرده‌ بود كه‌ اعتقاد من‌ به‌ وجود خداوند و تدبير او براي‌ عالم‌، بي‌معناست‌ و من‌ دليلي‌ براي‌ اثبات‌ آن‌ ندارم‌ … سپس‌ اين‌ طبيب‌ رو به‌ من‌ كرد و گفت‌: چه‌ دليلي‌ بر وجود خدايت‌ كه‌ قدرت‌ و ربوبيّت‌ او را نيز توصيف‌ مي‌كني‌، داري‌؟ همانا قلب‌ انسان‌ چيزها را با حواس‌ پنجگانه‌ مي‌شناسد [و هيچ‌ يك‌ از حواس‌ پنجگانه‌، گواهي‌ بر وجود خدا نمي‌دهد]. من‌ به‌او گفتم‌: خدايم‌ را با عقل‌ كه‌ در قلبم‌ جاي‌ دارد و با دليلي‌ كه‌ در شناخت‌ خدايم‌ به‌ او احتجاج‌ مي‌كنم‌، مي‌شناسم‌.

[سپس‌ گفتگوي‌ امام‌ با طبيب‌ هندي‌، به‌ درازا مي‌انجامد تا به‌ آنجا مي‌رسد كه‌ امام‌ عليه السلام تصميم‌ مي‌گيرد علاوه‌ بر ادلّه‌ و براهيني‌ كه‌ تاكنون‌ براي‌ طبيب‌ هندي‌ ذكر كرده‌ است‌، از راه‌ خود طب‌ نيز – كه‌ حرفه مرد هندي‌ بود – بر وجود خداوند استدلال‌ نمايد.] آن‌گاه‌ امام‌ خطاب‌ به‌ طبيب‌ هندي‌ مي‌گويد:

آيا اگر از راه‌ همين‌ اهليلجه‌اي‌ كه‌ در دست‌ داري‌ و نيز از راه‌ طبي‌ كه‌ حرفه تو و پدرانت‌ است‌، ثابت‌ كردم‌ كه‌ اطلاع‌ بر خاصيت‌ و كاركرد اين‌ اهليلجة و ديگر داروها، ريشه‌ در آسمان‌ [خداوند] دارد، به‌ من‌ تضمين‌ و انصاف‌ مي‌دهي‌ كه‌ به‌ وجود خداوند اعتراف‌ كني‌؟

طبيب‌ هندي‌: بله‌!

امام‌ عليه السلام: آيا درست‌ است‌ كه‌ مردم‌ از بدو تولد، آگاه‌ به‌ طب‌ و خواص‌ گياهان‌ دارويي‌ مثل‌ همين‌ اهليلجة نبوده‌اند؟

طبيب‌: بله‌!

امام‌ عليه السلام: پس‌ از كجا به‌ اين‌ دانش‌ دست‌ يافتند؟

طبيب‌: با تجربه‌ و آزمون‌.

امام‌ عليه السلام: در ابتدا چگونه‌ به‌ اذهانشان‌ خطور كرد كه‌ در اين‌ گياهان‌، خواص‌ دارويي‌ موجود است‌ در حالي‌ كه‌ در آنها چيزي‌ جز ضرر [به‌ خاطر طعم‌ اَغلب‌ تلخ‌ و تند آن‌ها] نمي‌ديدند تا آن‌ كه‌ بعد به‌ تجربه‌ روي‌ آوردند؟ و چگونه‌ دنبال‌ چيزي‌ رفتند كه‌ با حواس‌ پنجگانه‌، قدرت‌ درك‌ آن‌ را نداشته‌اند؟

طبيب‌: براساس‌ تجربه‌شان‌!

امام‌ عليه السلام: به‌ من‌ بگو، مخترع‌ علم‌ طب‌ و كاشف‌ خواص‌ گياهان‌ دارويي‌ كه‌ در سرزمين‌هاي‌ شرق‌ و غرب‌ پراكنده‌اند، كيست‌؟ آيا جز اين‌ است‌ كه‌ بايد مردي‌ حكيم‌ از يكي‌ از اين‌ سرزمين‌ها باشد؟

طبيب‌: بله‌، همينطور است‌ و جز اين‌ كه‌ فرد حكيمي‌ اين‌ علم‌ را وضع‌ كرده‌ باشد و حكيمان‌ ديگر در آن‌ تفكر و تعقل‌ كرده‌ باشند، راه‌ ديگري‌ متصور نيست‌.

امام‌ عليه السلام: گويا تصميم‌ به‌ انصاف‌ گرفته‌اي‌ و مي‌خواهي‌ به‌ قولت‌ وفا كني‌. پس‌ اكنون‌ بگو كه‌ آن‌ فرد حكيم‌، چگونه‌ به‌ اين‌ شناخت‌ رسيده‌ است‌؟ حال‌، چنين‌ فرض‌ كن‌ كه‌ او بر خواص‌ داروهايي‌ كه‌ در سرزمين‌ خودش‌ بوده‌ است‌، مطلع‌ شده‌ است‌ و [في‌المثل] زعفراني‌ را كه‌ در ايران‌ مي‌رويد، مي‌شناخته‌ است‌، اما آيا فكر مي‌كني‌ او همه گياهان‌ زمين‌ را يافته‌ و يكي‌ يكي‌ آنها را چشيده‌ است‌ تا به‌ خواص‌ همه آنها پي‌ برده‌ است‌؟ و آيا عقل‌ تو مي‌پذيرد كه‌ مرداني‌ حكيم‌، قادر بوده‌اند كه‌ همه شهرهاي‌ فارس‌ را جستجو كنند و گياهان‌ و درختان‌ آن‌ را يك‌ به‌ يك‌ تجربه‌ كنند و با حواسشان‌ به‌ اين‌ شناخت‌ برسند و [في‌المثل] بر درختي‌ كه‌ شامل‌ خواص‌ دارويي‌ مختلف‌ است‌ ـ و شناخت‌ آنها از عهده حواس‌ خارج‌ است‌ – اطلاع‌ پيدا كنند؟ حال‌، فرض‌ كن‌ كه‌ اين‌ حكيم‌ [و ديگر حكيمان‌] بعد از جستجو و تجربه اين‌ درخت‌ و ديگر درختان‌ و گياهان‌ ايران‌، به‌ اين‌ شناخت‌ رسيد اما او چگونه‌ دريافت‌ كه‌ بعضي‌ از اين‌ گياهان‌ نمي‌توانند كاربرد دارويي‌ داشته‌ باشند مگر آن‌ كه‌ با دارويي‌ ديگر، في‌المثل‌ با اهليلجة از هند، مَصطكي‌ از روم‌، مُشك‌ از چين‌، دارچين‌ از چين‌، بيضه‌ بيدَسْتر از تركستان‌، افيون‌ از مصر، صَبر از يمن‌، بورق‌ از ارمنستان‌ و امثال‌ اينها از اجزاي‌ دارويي‌ در سرتاسر زمين‌، تركيب‌ شوند؟ يا چگونه‌ به‌ رستنگاه‌هاي‌ اين‌ گياهان‌ رنگارنگ‌ كه‌ در مناطق‌ و سرزمين‌هاي‌ گوناگون‌ است‌، پي‌ برده‌ است‌؟ بعضي‌ از اين‌ داروها، ريشه گياهان‌، بعضي‌ پوست‌، بعضي‌ برگ‌، بعضي‌ ميوه‌، بعضي‌ عصاره‌، بعضي‌ مايع‌، بعضي‌ صمغ‌ و بعضي‌ روغن‌ گياهان‌ هستند، بعضي‌ از آنها عصاره‌گيري‌ و پخته‌ مي‌شوند و بعضي‌ از آنها عصاره‌گيري‌ مي‌شوند ولي‌ پخته‌ نمي‌شوند، و نيز انواع‌ گياهاني‌ كه‌ به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ نام‌گذاري‌ شده‌اند و جز با تركيب‌ با برخي‌ گياهان‌ ديگر، خاصيتي‌ ندارند. بعضي‌ از اين‌ داروها، زهره‌هاي‌ درندگان‌ و حيوانات‌ خشكي‌ و دريايي‌ هستند و اهل‌ اين‌ سرزمين‌ها اغلب‌ با يكديگر دشمني‌ و اختلاف‌ دارند و زبان‌هايشان‌ با هم‌ متفاوت‌ است‌، اغلب‌ با هم‌ در حال‌ جنگ‌ و كشتار و اسيرگرفتن‌ هستند، آيا چنين‌ مي‌پنداري‌ كه‌ اين‌ حكيم‌ در همه اين‌ سرزمين‌ها جستجو كرده‌ است‌ و هر زباني‌ را فراگرفته‌ است‌ و اين‌ گياهان‌ را در مشرق‌ و مغرب‌ مورد تحقيق‌ قرار داده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ ايمن‌، سالم‌ و بدون‌ هرگونه‌ هراس‌ و بيماري‌، زنده‌اي‌ بدون‌ مرگ‌، جستجوگري‌ بدون‌ خطا، تصميم‌گيرنده‌اي‌ بدون‌ سستي‌، داراي‌ حافظه‌اي‌ بدون‌ فراموشي‌ و سرزنده‌اي‌ بدون‌ خستگي‌ بوده‌ است‌ كه‌ زمان‌ و محل‌ روييدن‌ اين‌ گياهان‌ را علي‌رغم‌ مخلوط‌ و درهم‌ بودنشان‌ و تفاوت‌ ويژگي‌هايشان‌ و تضاد رنگ‌هايشان‌ و گوناگوني‌ نام‌هايشان‌ كشف‌ كرده‌ و سپس‌ هر بوته‌ و درختي‌ را با ساقه‌ و برگ‌ و ميوه‌ و بوي‌ و طعم‌ آن‌ توصيف‌ كرده‌ است‌؟ و آيا براي‌ اين‌ حكيم‌، چاره‌اي‌ جز اين‌ كه‌ همه‌ گياهان‌ و درختان‌ دنيا و شاخ‌ و برگ‌ و ريشه‌هاي‌ آنها را يك‌ به‌ يك‌ و برگ‌ به‌ برگ‌ و جزء به‌ جزء مطالعه‌ كند، راه‌ ديگري‌ بوده‌ است‌؟

فرض‌ كن‌ كه‌ او به‌ گياه‌ و درخت‌ مورد نظرش‌ دست‌ يابد، اما چگونه‌ حواس‌ او به‌ او مي‌گويد كه‌ اين‌ گياه‌ براي‌ دارو مناسب‌ است‌ در حالي‌ كه‌ گياهان‌، برخي‌ شيرين‌، برخي‌ ترش‌ و برخي‌ تلخ‌ و شور هستند؟ اگر بگويي‌: در اين‌ شهرها جستجو مي‌كرده‌ و از اين‌ و آن‌ مي‌پرسيده‌ است‌، مي‌گويم‌: چگونه‌ در مورد چيزي‌ كه‌ نديده‌ و با ديگر حواسش‌ درك‌ نكرده‌ بوده‌ است‌، مي‌پرسيده‌ است‌؟ و چگونه‌ مي‌توانسته‌ به‌ سراغ‌ فرد مطلعي‌ رود، در حالي‌ كه‌ زبان‌ اين‌ دو با هم‌ مختلف‌ و موارد سؤال‌ هم‌ گوناگون‌ بوده‌، از او پرس‌ و جو كند؟ باز فرض‌ كن‌ كه‌ چنين‌ كرده‌ است‌، اما او چگونه‌ منفعت‌ها و ضررهاي‌ اين‌ گياهان‌، تسكين‌ بخشي‌ يا تحريك‌ كنندگي‌، سرد و گرم‌، شيرين‌ و تلخ‌ و تند و نرم‌ و سخت‌ آنها را فهميده‌ است‌؟ پس‌ اگر بگويي‌ براساس‌ حدس‌ و گمان‌، پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ گمانه‌زني‌، كار حواس‌ آدمي‌ نيست‌ و اگر بگويي‌ با تجربه‌ و چشيدن‌ آنها، در اين‌ صورت‌ سزاوار آن‌ بود كه‌ در اولين‌ تجربه‌هايش‌ بميرد چرا كه‌ بسياري‌ از اين‌ گياهان‌، سم‌ كشنده‌ هستند.

و اگر بگويي‌ كه‌ به‌ هر سرزميني‌ رفته‌ و در آنجا براي‌ آموزش‌ زبان‌ مردم‌ آن‌ اقامت‌ كرده‌ است‌ و گياهان‌ دارويي‌شان‌ را تجربه‌ كرده‌ است‌، در اين‌ صورت‌ هم‌ باز يكي‌ پس‌ از ديگري‌ مي‌مردند و نمي‌توانستند به‌ شناخت‌ يك‌ دارو نائل‌ شوند مگر آن‌ كه‌ جمع‌ زيادي‌ جان‌ خودشان‌ را از دست‌ داده‌ باشند، در اين‌ صورت‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ اهل‌ اين‌ سرزمين‌هايي‌ كه‌ افرادي‌ از آنها بر اثر تجربه اين‌ حكيم‌ هلاك‌ شده‌اند، باز هم‌ مطيع‌ او باشند و از او بخواهند كه‌ كارش‌ را ادامه‌ دهد؟ حال‌، فرض‌ كن‌ كه‌ مانع‌ كار او نشدند و خود را تسليم‌ او كردند، اين‌ حكيم‌ چگونه‌ از كيفيت‌ تركيب‌ اين‌ داروها و اندازه‌ها و مقاديرآن‌ مطلع‌ شده‌ است‌؟

فرض‌ كن‌ اين‌ حكيم‌ تمام‌ اينها را تحقيق‌ و تجربه‌ كرده‌، در حالي‌ كه‌ اكثر اين‌ گياهان‌ سمي‌ هستند و اگر از مقداري‌ معين‌ افزون‌ شوند، كشنده‌ خواهند بود و اگر از آن‌ مقدار كمتر باشند، خاصيتي‌ نخواهند داشت‌. فرض‌ كن‌ كه‌ شرق‌ و غرب‌ را در نورديده‌ است‌ و عمري‌ طولاني‌ داشته‌ و گياه‌ به‌ گياه‌ و منطقه‌ به‌ منطقه‌ را جستجو كرده‌ است‌ اما سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ داروهاي‌ ديگر از قبيل‌ زهره پرندگان‌ و درندگان‌ و جانوران‌ دريايي‌ را تجربه‌ نموده‌ است‌؟ آيا جز اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از اين‌ داروهايي‌ را كه‌ گمان‌ مي‌كني‌ حكيم‌ آنها را شخصاً و گياه‌ به‌ گياه‌ و ميوه‌ به‌ ميوه‌، تجربه‌ و جمع‌ آوري‌ كرده‌، جز آن‌ كه‌ با زهره يكي‌ از جانوران‌ مخلوط‌ شود، خاصيتي‌ نخواهد داشت‌؟ پس‌ آيا راه‌ ديگري‌ جز اين‌ كه‌ همه پرندگان‌ و درندگان‌ و جنبندگان‌ عالم‌ را يك‌ به‌ يك‌ كشته‌ و زهره‌ آنها را تجربه‌ كرده‌ باشد (همانگونه‌ كه‌ در مورد گياهان‌ به‌ زعم‌ تو چنين‌ كرده‌ است‌)، داشته‌ است‌؟ و اگر چنين‌ اتفاقي‌ رخ‌ داده‌ باشد، پس‌ چگونه‌ جنبندگان‌ باقي‌ مانده‌اند و توليد مثل‌ كرده‌اند، در حالي‌ كه‌ مي‌دانيم‌ اين‌ جانوران‌ مانند گياهان‌ و درختان‌ نيستند كه‌ اگر قطع‌ شوند، يكي‌ ديگر جاي‌ آنها مي‌رويد و فرض‌ كن‌ كه‌ با پرندگان‌ چنين‌ كرده‌ باشد اما جانوران‌ دريايي‌ را چگونه‌ تجربه‌ كرده‌ است‌، در حالي‌ كه‌ بايد در قعر درياها، دريا به‌ دريا و حيوان‌ به‌ حيوان‌ تجربه‌ مي‌كرده‌ تا به‌ همه اجزاي‌ دارويي‌ اين‌ حيوانات‌ احاطه‌ پيدا مي‌كرده‌ است‌؟

اي‌ طبيب‌! تو اگر هر يك‌ از موارد فوق‌ را منكر شوي‌ و از سر جهل‌ گمان‌ بري‌ كه‌ تجربه‌ در كار بوده‌ است‌، نمي‌تواني‌ منكر اين‌ امر شوي‌ كه‌ جانوران‌ دريايي‌ كه‌ اغلب‌ در اعماق‌ آبها قرار دارند، قابل‌ تجربه‌ نيستند.

طبيب‌: همه راهها را به‌ روي‌ من‌ بستي‌ و نمي‌دانم‌ چه‌ پاسخي‌ به‌ شما بدهم‌.

امام‌ عليه السلام: من‌ موارد ديگري‌ را ذكر مي‌كنم‌ كه‌ روشن‌تر از آنچه‌ تاكنون‌ براي‌ تو بازگو كرده‌ام‌، است‌. آيا نمي‌داني‌ كه‌ اين‌ گياهان‌ دارويي‌ و اجزاي‌ دارويي‌ پرندگان‌ و درندگان‌ اغلب‌ خاصيت‌ دارويي‌ ندارند مگر آن‌ كه‌ با مواد دارويي‌ ديگر مخلوط‌ شوند؟

طبيب‌: همينطور است‌.

امام‌ عليه السلام: پس‌ بگو، چگونه‌ حواس‌ اين‌ حكيم‌، اندازه‌هاي‌ اين‌ داروهاي‌ تركيبي‌ را دريافته‌ است‌؟ در حالي‌ كه‌ تو داناي‌ به‌ اين‌ علم‌ هستي‌ و حرفه‌ات‌ طبابت‌ است‌. گاه‌ در يك‌ دارو، از يك‌ نوع‌، چهارصد مثقال‌ قرار مي‌دهي‌ و از نوع‌ ديگر مقاديري‌ بيش‌ يا كمتر از اين‌، تا اين‌ كه‌ به‌ تركيب‌ مشخصي‌ برسد و هرگاه‌ [في‌المثل‌] فردي‌ كه‌ دچار بيماري‌ بطنه‌ شده‌ است‌، تناول‌ كند، اسهالش‌ بند بيايد و فرد ديگري‌ كه‌ دچار گرفتگي‌ و قولنج‌ شكم‌ شده‌ است‌، تناول‌ كند، گرفتگي‌اش‌ برطرف‌ شود. حال‌ چگونه‌ حواس‌ آن‌ حكيم‌ اين‌ موارد دقيق‌ را تجربه‌ كرده‌ است‌؟ و يا چگونه‌ با حواسش‌ دريافته‌ است‌ كه‌ آن‌ دارويي‌ كه‌ براي‌ معالجه امراض‌ سر است‌ به‌ سوي‌ پاها نمي‌رود، در حالي‌ كه‌ پايين‌ رفتن‌ سهلتر از بالا رفتن‌ است‌؟ و آن‌ كه‌ به‌ كار امراض‌ پاها مي‌آيد به‌ سر نمي‌رود در حالي‌ كه‌ در ابتداي‌ تناول‌ به‌ سر نزديكتر است‌، و همچنين‌ هر دارويي‌ كه‌ براي‌ هر عضوي‌ تجويز شود، جز در عروق‌ همان‌ عضو جريان‌ پيدا نمي‌كند و در ابتدا هم‌ همه اينها داخل‌ معده‌ مي‌شوند و از آنجا پراكنده‌ مي‌گردند. و چگونه‌ حواس‌ و عقول‌ دريافته‌اند كه‌ داروي‌ مناسب‌ با گوش‌، مناسب‌ با چشم‌ نيست‌ و بالعكس‌ و همچنين‌ تمام‌ اعضايي‌ كه‌ هر يك‌ داروي‌ مخصوص‌ دارند، در حالي‌ كه‌ اعضا پنهان‌ دراندرون‌، و رگ‌ و پي‌ها هم‌ در گوشت‌ هستند و بر روي‌ آنها پوست‌ است‌ كه‌ با گوش‌ و چشم‌ و بوييدن‌ و لمس‌ كردن‌ و چشيدن‌ قابل‌ ادراك‌ نيستند.

طبيب‌: نكته‌اي‌ را گفتي‌ كه‌ من‌ خود بر پيچيدگي‌ آن‌ واقف‌ هستم‌ اما ما مي‌گوييم‌ آن‌ حكيمي‌ كه‌ اين‌ داروها و تراكيب‌ آنها را كشف‌ كرده‌ است‌، وقتي‌ كسي‌ دوايي‌ را مي‌خورد و مي‌مرد، شكم‌ او را مي‌شكافت‌ و رگ‌هايش‌ را مورد مطالعه‌ قرار مي‌داد و به‌ مجاري‌ داروها نگاه‌ مي‌كرد و درمي‌يافت‌ كه‌ هر دارويي‌ در چه‌ عضوي‌ سير مي‌كند.

امام‌ عليه السلام: آيا نمي‌داني‌ كه‌ وقتي‌ داروها وارد عروق‌ مي‌شوند با خون‌ عجين‌ شده‌ و يكي‌ مي‌شوند؟

طبيب‌ : بله‌، همينطور است‌.

امام‌ عليه السلام: آيا نمي‌داني‌ كه‌ وقتي‌ روح‌ از بدن‌ انسان‌ جدا مي‌شود، خونش‌ سرد و منجمد مي‌گردد؟

طبيب‌ : آري‌.

امام‌ عليه السلام: پس‌ چگونه‌ اين‌ حكيم‌ توانسته‌ دارويي‌ را كه‌ به‌ مريض‌ خورانده‌ بوده‌ است‌، پس‌ از منجمد شدن‌ خون‌ ـ كه‌ يك‌ رنگ‌ و حالت‌ هم‌ بيش‌ نداشته‌ و اجزاي‌ مختلف‌ آن‌ قابل‌ تشخيص‌ نبوده‌ است‌ ـ تشخيص‌ دهد؟

طبيب‌ : مرا در تنگنايي‌ قرار داده‌اي‌ كه‌ هرگز بدان‌ دچار نشده‌ بودم‌ و نكاتي‌ را مطرح‌ كرده‌اي‌ كه‌ قادر بر رد و پاسخ‌ به‌ آنها نيستم‌؟…»

امام‌ عليه السلام اين‌ گفتگو را در زمينه‌هاي‌ ديگري‌ نيز ادامه‌ مي‌دهد تا آن‌ كه‌ بالاخره‌ طبيب‌ هندي‌، به‌ وجود خداوند اقرار مي‌كند.[۳]

ديدگاه‌ صدوق‌، مفيد و مجلسي‌ درباره توقيفي‌ بودن‌ طب‌

علامه‌ مجلسي‌؛ در پايان‌ بخش‌ فوق‌ از حديث‌ اهليلجة، چنين‌ مي‌گويد:

«سخن‌ امام‌ عليه السلام گوياي‌ اين‌ مطلب‌ است‌ كه‌ علم‌ به‌ خواص‌ و منافع‌ داروها و انواع‌ تناسب‌ آنها با بيماري‌هاي‌ گوناگون‌، از طريق‌ انبيا به‌ مردم‌ رسيده‌ است‌ و مردم‌ با عقول‌ و تجاربشان‌، به‌ اين‌ دانش‌ دست‌ نيافته‌اند.»[۴]

شيخ‌ صدوق‌؛ و شيخ‌ مفيد؛ نيز بر وحياني‌ و توقيفي‌ بودن‌ علم‌ طب‌، تصريح‌ مي‌كنند. شيخ‌ مفيد در شرح‌ خود بر كتاب‌ «اعتقادات‌» صدوق‌، در ذيل‌ نظر صدوق‌ مبني‌ بر وحياني‌ و سمعي‌ بودن‌ علم‌ طب‌، مي‌نويسد:

«طب‌، دانش‌ صحيحي‌ است‌ و راه‌ دستيابي‌ به‌ آن‌، وحي‌ بوده‌ است‌ و دانشمندان‌، آن‌ را از انبيا اَخذ كرده‌ و آموخته‌اند، زيرا بدون‌ سمع‌ و توقيف‌ [آموزش‌ وحي‌]، راهي‌ براي‌ شناخت‌ بيماري‌ها و داروها وجود ندارد. پس‌ بي‌گمان‌، راه‌ دستيابي‌ به‌ طب‌، شنيدن‌ از داناي‌ به‌ اَسرار و امور پنهاني‌ [خداوند]، است‌.» [۵]

روح‌ُالقدُس‌، عامل‌ شناخت‌ اشيا و حقايق‌ نزد پيامبران‌ و ائمّه‌:

قال‌الصادق‌ عليه السلام: … فَالسّابقُون‌َ هُم‌ْ رُسُل‌ُاللّه‌: وَ خاصِّةُاللّه‌ من‌ْ خَلْقه‌، جَعَل‌َ فيهم‌ْ خَمْسةَ اَرْواح‌ٍ: اَيِّدَهُم‌ْ برُوح‌ الْقُدُس‌ فَبه‌ عَرَفُوا
الْاَشْياءَ وَ…[۶]

امام‌ صادق‌ عليه السلام: [مقصود از] سابقون‌ و پيشي‌ گيرندگان‌ [در آيه‌ والسابقون‌ السابقون‌ اولئك‌َ المقرِّبون‌] رسولان‌ خداوند عليه السلام و خاصان‌ مردم‌ [ائمه‌ معصومين عليهم السلام] هستند كه‌ خداوند پنج‌ روح‌ در آنها قرار داده‌ است‌: ۱ـ روح‌القدُس‌ كه‌ به‌ واسطه‌ آن‌ اشيا را مي‌شناسند و …»

عن‌ جابر، عن‌ ابي‌ جعفر عليه السلام: قال‌: سَاَلتُه‌ُ عَن‌ْ علْم‌ الْعالم‌، فَقال‌َ لي‌: يا جابرُ! ان‌ِّ في‌الْاَنْبياء وَالْاَوْصياء خَمْسَةَ اَرْواح‌ٍ: روُح‌َالْقُدُس‌ وَ رُوح‌َ الاْيمان‌ وَ رُوح‌ُ الْحَياة وَ رُوح‌َ الْقُوِّة وَ رُوح‌َ الشِّهْوَة: فبرُوح‌ الْقُدُس‌ يا جابرُ عَرَفُوا ما تَحْت‌َ الْعَرش‌ الي‌ ماتَحْت‌َ الثِّري‌… [۷]

جابر مي‌گويد از امام‌ باقر عليه السلام درباره‌ [منشأ و چگونگي‌] علم‌ امام‌ عليه السلام پرسيدم‌، امام‌ باقر عليه السلام فرمود: در پيامبران‌ و اوصياء [ائمه‌ معصومين عليهم السلام] پنج‌ روح‌ وجود دارد: ۱ـ روح‌ القدس‌ ۲ـ روح‌ ايمان ۳-روح‌ حيات‌ ۴ـ روح‌ قدرت‌ ۵ـ روح‌ شهوت‌، آنان‌ با روح‌القدس‌ آنچه‌ را كه‌ زير عرش‌ و در اعماق‌ زمين‌ است‌، مي‌شناسند و …

در دو روايت‌ فوق‌، سخن‌ از ارواح‌ پنجگانه‌ است‌ كه‌ خداوند در انبيا و ائمه‌: قرار داده‌ است‌. سه‌ روح‌ از اين‌ پنج‌ روح‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از روح‌ حيات‌، روح‌ قدرت‌ و روح‌ شهوت‌، در همه‌ انسان‌ها قرار دارد. در مؤمنان‌ علاوه‌ بر اين‌ سه‌ روح‌، روح‌ ايمان‌ نيز قرار دارد و انبيا و ائمه‌:، افزون‌ بر اين‌ چهار روح‌، واجد روح‌ ديگري‌ به‌ نام‌ روح‌القدس‌ هستند كه‌ به‌ واسطه‌ آن‌، قادر بر شناخت‌ اشيا و موجودات‌ و حقايق‌ هستي‌ و آفرينش‌ هستند. از اين‌ دو روايت‌، استفاده‌ مي‌شود كه‌ امكان‌ شناخت‌ مستقل‌ اشيا و حقايق‌ آفرينش‌ و هستي‌، تنها براي‌ انبيا و ائمه‌ معصومين عليهم السلام، وجود دارد كه‌ مؤيِّد به‌ روح‌القدس‌ هستند و آنان‌ كه‌ فاقد اين‌ روح‌ هستند جز با اقتباس‌ از مشكات‌ علوم‌ انبيا و ائمه‌:، راهي‌ براي‌ شناخت‌ صحيح‌ و جامع‌ اشيا و ماهيّت‌ و حقيقت‌ موجودات‌ عالم‌، بيش‌ از شناخت‌هاي‌ بديهي‌ حسي‌ و عقلي‌، ندارند. بر اين‌ اساس‌ براي‌ انسان‌، امكان‌ كشف‌ و شناخت‌ علوم‌ و فنون‌ معاش‌ بدون‌ تعليم‌ انبيا وجود نداشته‌ است‌.

احاديثي‌ كه‌ ذكر آنها گذشت‌، همگي‌ به‌ وضوح‌، گوياي‌ نياز تمام‌ عيار انسان‌ به‌ هدايت‌ مادي‌ و معيشتي‌ خداوند و انبيا است‌، و اين‌ عقيده‌ رايج‌ و مشهور را كه‌ تدبير امور معاش‌ و دنياي‌ آدمي‌ به‌ تجربه‌ و خرد انسان‌ها واگذار شده‌ است‌ و اديان‌ و انبياي‌ الهي‌ در اين‌ حيطه‌ دخالت‌ نمي‌كرده‌اند و شأن‌ آنها اجل‌ّ از اين‌ امور بوده‌ است‌، رد مي‌كند. ضمن‌ آن‌ كه‌ اساساً امكان‌ كشف‌ فنون‌ معاش‌ و شناخت‌ درست‌ وجامع‌ پديده‌هاي‌ مادّي‌ براي‌ انسان‌ وجود نداشته‌ است‌.

البته‌ پيشتر نيز گفتيم‌ كه‌ بعد از رنسانس‌، با دستمايه‌ قرار دادن‌ علوم‌ انبيايي‌، اين‌ امكان‌ براي‌ بشر به‌ وجود آمد كه‌ به‌ طور مستقل‌ و خودسر منشأ اكتشافات‌ و اختراعات‌ عديده‌اي‌ شود، اما به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ امكان‌ اشراف‌ بر همه ابعاد و زواياي‌ امور براي‌ آدمي‌ بدون‌ هدايت‌ وحي‌ و ارائه‌ طريق‌ انبيا و ائمه‌ معصومين عليهم السلام وجود ندارد، نتيجه‌ و برآيند كلي‌ اين‌ رويكرد خودسرانه‌ به‌ علوم‌ و ميل‌ به‌ دستاوردهاي‌ جديد علمي‌ و تكنيكي‌، شديداً به‌ زيان‌ بشريت‌ و خارج‌ از مدار مصالح‌ دنيوي‌ و اُخروي‌ او بوده‌ است‌ و تمامي‌ بحران‌هاي‌ دنياي‌ جديد ناشي‌ از همين‌ امر بوده‌ است‌.[۸] [۱]

خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌؛ در كتاب‌ كلامي‌ «تجريدالاعتقاد» طي‌ مطلبي‌ درباره فلسفه بعثت‌، اموري‌ چون‌ «تشخيص‌ زيانمند و سودمند»، «حفظ‌ نوع‌ انساني‌» و «آموزش‌ صنعت‌هاي‌ پنهان‌ از عقل‌ و ادراك‌ آدمي‌» را در حيطه رسالت‌هاي‌ انبيا مي‌داند:

«بعثت‌ انبيا، [عقلاً] حَسَن‌ است‌، به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ شامل‌ سودمندي‌هايي‌ براي‌ انسان‌هاست‌ مانند: ۱ـ ياوري‌ رساندن‌ به‌ عقل‌ در آنچه‌ كه‌ به‌ آن‌ راه‌ دارد ۲ـ ارائه‌ حكم‌ در مواردي‌ كه‌ عقل‌ بدان‌ راه‌ ندارد ۳ـ برطرف‌ نمودن‌ ترس‌ ۴ـ تشخيص‌ نيكي‌ و زشتي‌، و سودمند و زيانمند ۵ـ حفظ‌ نوع‌ انساني‌ و به‌ كمال‌ رساندن‌ انسان‌ها بر حسب‌ استعدادهاي‌ گوناگونشان‌ ۶-آموزش‌ دادن‌ صنعت‌هاي‌ پنهان‌ از انسان‌ها ۷ـ آموزش‌ امور اخلاقي‌ و سياسي‌ ۸ـ خبر دادن‌ از مجازات‌ و پاداش‌ خداوند.»

علامّه‌ حلّي‌؛ در توضيح‌ عبارت‌ خواجه‌ مي‌نويسد:

«از جمله‌ ادلّه حُسن‌ بعثت‌ اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از اشياء براي‌ ما سودمند است‌ مثل‌ بسياري‌ از غذاها و داروها و بعضي‌ از آنها براي‌ ما زيانمند است‌ مثل‌ بسياري‌ از سموم‌ و گياهان‌، و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ عقل‌ نمي‌تواند آنها را دريابد، و با بعثت‌ پيامبران‌ اين‌ فائده بزرگ‌ تأمين‌ مي‌شود… و از ديگر ادله حسن‌ بعثت‌ آن‌ است‌ كه‌ نوع‌ انساني‌ براي‌ بقاي‌ خود به‌ ابزارها و اموري‌ نيازمند است‌ كه‌ جز با شناخت‌ و علم‌ نمي‌تواند بدان‌ها دست‌ يابد، مانند لباس‌ و مسكن‌، و نيروي‌ [ادراك‌] بشري‌ فاقد چنين‌ شناختي‌ است‌ و اين‌ پيامبران‌ هستند كه‌ اين‌ صنعت‌هاي‌ سودمند و پنهان‌ [از آدمي‌] را به‌ انسان‌ها مي‌آموزند.»[۹]

ديدگاه‌هاي‌ برخي‌ از صاحب‌نظران‌

در مورد منشأ وحياني‌ علوم‌ طبيعي‌

از جمله‌ كساني‌ كه‌ به‌ منشأ وحياني‌ علوم‌ طبيعي‌ و مادّي‌، تصريح‌ كرده‌ است‌، جلال‌ الدين‌ محمد رومي‌، در دفتر چهارم‌ مثنوي‌ است‌. وي‌ با استناد به‌ روايتي‌ نبوي[۱۰] مي‌گويد:

چون سليمان نبي، شاه انام

‌ساخت‌ مسجد را و فارغ‌ شد تمام‌
هر صباح‌ او را وظيفه‌ اين‌ بدي ‌كامدي‌ در مسجد اقصي‌ شدي‌
نوگياهي‌ رسته‌ بودي‌ اندرو پس‌ بگفتي‌ نام‌ و نفع‌ خود بگو
تو چه‌ دارويي‌،چه‌‌اي‌،‌مامت‌ چيست‌؟ اين‌ زيان ‌و سود تو گو، بر كي‌ است‌؟
وي‌ بگفتي‌ هر گياهي‌ فعل‌ و نــام‌ كه‌ من‌ آن‌ را جانم‌ و اين‌ را حمام‌
من‌ مر آن‌ را زهرم‌ و اين‌ را شكر نام‌ من‌ اين‌ است‌ بر لوح‌ قدر
پس‌ سليمان‌ با حكيمان‌ زان‌ گيا شرح‌ كردي‌ ضرّ و نفعش‌ اي‌ كيا
آن‌ طبيبان‌ از سليمان‌ زان‌ گيا عالم‌ و دانا شدند و مقتدا
تا كتابهاي‌ طبيعي‌ ساختند جسم‌ را از رنج‌ مي‌پرداختند
اين‌ نجوم‌ و طب‌، وحي‌ انبياست‌ عقل‌وحس‌راسوي‌بي‌سو،ره‌كجاست
عقل‌ جزوي‌، عقل‌ استخراج‌ نيست ‌ جز پذيراي‌ فن‌ و محتاج‌ نيست‌
قابل‌ تعليم‌ و فهمست‌ اين‌ خرد ليك‌ صاحب‌ْ وحي‌، تعليمش‌ دهد
جمله‌ حرفتها يقين‌ از وحي ‌بود اول‌ او، ليك‌ عقل‌، آن‌ را فزود[۲]
هيچ‌ حرفت‌ را ببين‌ كاين‌ عقل‌ ما تاند او آموختن‌، بي‌ اوستا
دانش‌ پيشه‌ از اين‌ عقل‌ ار بدي ‌ پيشه بي‌ اوستا حاصل‌ شدي‌
كندن‌ گوري‌ كه‌ كمتر پيشه‌ بود كي‌ ز فكر و حيله‌ و انديشه‌ بود
گر بدي‌ اين‌ فهم‌، مر قابيل‌ را كي‌ نهادي‌ بر سر او هابيل‌ را
كه‌ كجا غايب‌ كنم‌ اين‌ كُشته‌ را اين‌ به‌ خون‌ و خاك‌، درآغشته‌ را
ديد زاغي‌، زاغ‌ مرده‌ در دهان ‌ برگرفته‌ در هوا، گشته‌ پر ان‌
از هوا زير آمد و شد او به‌ فن از پي‌ تعليم‌، او را گور كن‌
پس‌ به‌‌چنگال‌ از زمين‌ انگيخت‌ گرد ‌ زود زاغ‌ مرده‌ را در گور كرد
دفن‌ كردش‌ پس‌ بپوشيدش‌ به‌ خاك‌ زاغ‌ از الهام‌ حق‌ بد علمناك‌
گفت‌ قابيل‌، آه‌ شُه‌ بر عقل‌ من‌ كه‌ بود زاغي‌ ز من‌، افزون‌ به‌ فن[۱۱]

 

در ابيات‌ فوق‌ همچنين‌ به‌ ماجراي‌ قتل‌ هابيل‌ توسط‌ قابيل‌، اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ طي‌ آن‌ قابيل‌، به‌ ناتواني‌ خود در مقايسه‌ با يك‌ كلاغ‌، اعتراف‌ مي‌كند و اين‌ شاهدي‌ ديگر بر عجز انسان‌، حتي‌ در تدبير امور ابتدايي‌ خود، بدون‌ تعليم‌ خداوند است‌. وقتي‌ قابيل‌، هابيل‌ را به‌ قتل‌ رساند، درمانده‌ بود كه‌ با جنازه‌ او چه‌ كند. قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد:

فَبَعَث‌َ الله‌ُ غُراباً يَبْحَث‌ُ في‌ الْاَرْض‌ ليُريَه‌ُ كَيْف‌َ يُواري‌ سَوْاَةَ اَخيه‌ قال‌َ يا وَيْلَتي‌ اَعَجَزْت‌ُ اَن‌ْ اَكُون‌َ مثْل‌َ هذا الْغُراب‌ فَاُواري‌ سَوأَةَ اَخي[۱۲]

آنگاه‌ خداوند كلاغي‌ برانگيخت‌ كه‌ زمين‌ را [با چنگ‌ و منقار] مي‌كاويد تا بدين‌ وسيله‌ به‌ او بنماياند كه‌ چگونه‌ جسد برادرش‌ را [در خاك‌] پنهان‌ كند؛ [قابيل‌ كه‌ چنين‌ ديد] گفت‌ واي‌ بر من‌! آيا عاجزم‌ كه‌ مثل‌اين‌ كلاغ‌ باشم‌ تا جسد برادرم‌ را پنهان‌ كنم‌ و بدينسان‌ ازپشيمانان‌ شد.

استاد محمد تقي‌ جعفري‌؛، در شرح‌ ابيات‌ ملاي‌ رومي‌ چنين‌ مي‌نگارد:

«اگر كسي‌ چنين‌ ادعايي‌ داشته‌ باشد كه‌ آغاز علم‌، از انبيا بوده‌ و بشر به‌ وسيله‌ آنان‌ به‌ گسترش‌ و تعمق‌ در علم‌ موفق‌ شده‌ است‌، ادعاي‌ خلاف‌ منطق‌ نكرده‌ است‌، زيرا ما جز با نام‌ عده‌ محدودي‌ از پيامبران‌، به‌ وسيله‌ كتب‌ آسماني‌ و اوصياي‌ پيامبران‌ آشنايي‌ نداريم‌. بعضي‌ از منابع‌ اسلامي‌، براي‌ تاريخ‌ بشري‌ در حدود صد و بيست‌ و چهار هزار پيامبر سراغ‌ داده‌ است‌. اگر شماره‌ مزبور را به‌ طول‌ تاريخ‌، ميان‌ سپيده‌ دم‌ علم‌ تا زمان‌ پيامبر اسلام‌ صلي الله عليه و آله تقسيم‌ كنيم‌، خواهيم‌ ديد كه‌ اسناد هسته‌هاي‌ اصلي‌[۳] علوم‌ به‌ پيامبران‌ الهي‌ در آن‌ مدت‌، اسناد خلاف‌ منطق‌ نيست‌، به‌ اضافه‌ اين‌ كه‌ بعضي‌ از پيامبران‌ داراي‌ شعاع‌ كار محدودي‌ در جامعه‌ خود بوده‌اند و مانند بعضي‌ از پيامبران‌ مشهور، شخصيت‌ آنان‌ جهاني‌ نبوده‌ است‌، به‌طوري‌ كه‌ تمام‌ جزئيات‌ كار آنان‌ را تاريخ‌ به‌ عهده‌ بگيرد. همچنين‌ مي‌توان‌ گفت‌ آموزش‌هاي‌ ماوراي‌ طبيعي‌ انسان‌ها كه‌ بعدها تاريخ‌ نويسان‌ مخلوط‌ سحر و جادو و كهانت‌ نموده‌ و همه‌ آنها را با يك‌ مقوله‌ اسرارآميز تفسير كرده‌اند، در همان‌ دوران‌ خود، آموزش‌هاي‌ الهي‌ پيامبران‌ بوده‌ است‌ كه‌ با گذشت‌ روزگاران‌، در تاريكي‌هاي‌ ابهام‌ فرو رفته‌ است‌. به‌علاوه‌ مورخين‌ علم‌ و دانش‌، هنگامي‌ كه‌ از آغاز و بروز علوم‌ و صنايع‌ در روزگار كهن‌ سخن‌ مي‌گويند، همگي‌ اعتراف‌ مي‌كنند كه‌ نتوانسته‌اند در باره‌ اين‌ مسائل‌ به‌ نتايج‌ قطعي‌ و واحد منطقي‌ برسند.»[۱۳]

ÿ

همچنين‌ ناصرخسرو در «جامع‌ الحكمتين‌» مي‌نويسد:

«علماي‌ دين‌ حق‌، مر علم‌ طب‌ّ را و علم‌ نجوم‌ را همي‌ دليل‌ اثبات‌ نبوّت‌ كنند بر فلاسفه‌ كه‌ بر نبوّت‌، وحي‌ را منكراند و همي‌ گويند كه‌ آن‌ كس‌ كه‌ بدانست‌ از اول‌ دارويي‌ كان‌ از روم‌ خيزد، دانگ‌ سنگي‌ بايد و دارويي‌ راكه‌ از چين‌ آرند، نيم‌ درم‌ سنگ‌ بايد، و دارويي‌ كان‌ از هندوستان‌ آرند، نيم‌ دانگ‌ سنگ‌ بايد و همه‌ را جمع‌ بايد كردن‌، يكي‌ را كوفته‌ و يكي‌ را گداخته‌ و يكي‌ را سوخته‌ به‌ مثل‌ تا فلان‌ علّت‌ را از مردم‌ دفع‌ كند، ناچار پيغامبري‌ بود و خداي‌ آموخت‌ مر او را كه‌ منافع‌ مردم‌ و دفع‌ علّت‌ها اندرين‌ چيزها بدين‌ مقادير است‌ وگرنه‌ كسي‌ اين‌ داروها نتوانستي‌ دانستن‌ نه‌ به‌ آزمايش‌ و نه‌ به‌ چشيدن‌.»[۱۴]

و نيز در ديوان‌ او آمده‌ است‌:

 

كه‌‌دانست‌از اول‌، چه‌ گويي‌ كه‌ ايدون زمان‌ را بپيمود بايد به‌ پنگان‌[۱۵]
كه‌ دانست‌ كز نور خورشيد گيرد همي‌‌روشني‌ ماه‌ و برجيس‌[۱۶] و كيوان‌؟
كه‌ دانست‌ كاندر هوا بي‌ستوني ستادست‌ دريا و كوه‌ و بيابان‌؟
كه‌ دانست ‌چندين ‌زمين ‌را مساحت ‌صدوشصت‌ چنداوست‌خورشيد تابان‌؟
كه‌ كرد اوّل‌ آهنگري‌؟ چون‌ نبوده ‌ست ‌از اول‌ نه‌ انبر نه‌ خايسْك‌[۱۷] (و سندان‌؟
كه‌ دانست‌ كاين‌ تلخ‌ و ناخوش‌ هليله حرارت‌ براند زتركيب‌ انسان‌؟
‌كه‌ فرمود از اوّل‌ كه‌ درد شكم‌ را فرز[۱۸] بايد از چين‌ و از روم‌ والان‌؟
كه‌بود آن‌ كه ‌او ساخت ‌شنگرف[۱۹] رومي زگوگرد خشك‌ و زسيماب‌ لرزان‌؟
كه‌ دانست‌ كه‌ افزون‌ شود روشنايـي‌ به‌ چشم‌ اندر از سنگ‌ كوه‌ سپاهان‌؟ [۲۰]

 

 

عقيلي‌ خراساني‌ مؤلف‌ «مخزن‌ الادويه‌»، نيز در باره‌ منشأ وحياني‌ طب‌ و ديگر علوم‌ مي‌نويسد:

«در بيان‌ ابتداي‌ ظهور صناعت‌ طب‌. بدانكه‌، خلاصه‌ اقوال‌ در آن‌ است‌ كه‌ حقيقت‌ جميع‌ علوم‌ حقيقيه‌ و غير حقيقيه‌ و صناعيه‌ و علميه‌، ابتدا بر حضرت‌ آدم‌ ابوالبشر عليه السلام به‌ حكم‌ آيه‌ كريمه‌ «و علّم‌ ادم‌ الاسماء كلّها ثم‌ّ عرضهم‌ علي‌ الملائكة» نازل‌ و القاء شده‌ و بعد از آن‌ به‌ حسب‌ اختلاف‌ زمان‌ و احوال‌ مردم‌ و احتياج‌ ايشان‌، هر يك‌ از علوم‌ در ازمنه‌ مختلف‌ از انبيا و اوصياي‌ ايشان‌ عليهم‌السّلام‌، ظاهر و صادر گشته‌، به‌ وحي‌ و الهام‌ رباني‌ و رؤياي‌ صادقه‌. حكما را در قدم‌ صناعت‌ طب‌ و حدوث‌ آن‌ اختلاف‌ است‌… و بعضي‌ كه‌ جمهور حكمايند، حدوث‌ طب‌ را بعد از حدوث‌ انسان‌ مي‌دانند و از ايشان‌ جماعتي‌ را اعتقاد آن‌ است‌ كه‌ حدوث‌ آن‌ به‌ طريق‌ وحي‌ و الهام‌ و رؤياي‌ صادقه‌ از جانب‌ خالق‌ عالم‌ ـ عزوجل‌ـ كه‌ فيّاض‌ علي‌ الاطلاق‌ و مُلهم‌ جميع‌ علوم‌ و صناعات‌ و حرفست‌، مي‌باشد. بقراط‌ و جالينوس‌ و جميع‌ اصحاب‌ قياس‌ و بسياري‌ از شعراي‌ يونان‌ بر اينند و ايشان‌ را الهاميّه‌ نامند… و بدانكه‌ قائلين‌ به‌ وحي‌ و الهام‌، تشنيع‌ نموده‌اند فرقه‌ استنباطيه‌ را به‌ دلايل‌ چند كه‌ خلاصه‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ آدمي‌ را ممكن‌ نيست‌ كه‌ بي‌ وساطت‌ وحي‌ آسماني‌ و الهام‌ رباني‌، استنباط‌ اين‌ صناعت‌ جليل‌القدر عظيم‌المنفعة نمايد كه‌ يكي‌ از جمله‌ آن‌، معرفت‌ عقاقير و حشاشيش‌ و معادن‌ و خواص‌ هر يكي‌ و مقدار قوت‌ هر دوايي‌ و مناسبت‌ آن‌ به‌ هر مزاجي‌ و مقداري‌ معيّن‌ و غير اينها ـ به‌ تفصيلي‌ كه‌ در كتب‌ طب‌ مذكور است‌ـ مقدور بشر نيست‌.»[۲۱]

عامري‌، دانشمند سنّي‌ مذهب‌ قرن‌ چهارم‌ نيز چنين‌ معتقد است‌:

«ابوالحسن‌ محمد بن‌ ابوذر يوسف‌ عامري‌ نيشابوري‌، در گذشته‌ ۳۸۱ هجري‌ قمري‌ كه‌ مشرب‌ فلسفي‌ داشته‌ و با فلسفه‌ يونان‌ آشنا بوده‌ است‌، در كتاب‌ «الاعلام‌ بمناقب‌ الاسلام‌» با چند دليل‌، در صدد اثبات‌ برتري‌ اغراض‌ و اهداف‌ علوم‌ ديني‌ نسبت‌ به‌ ساير علوم‌ برمي‌آيد و از اين‌ بالاتر معتقد است‌ كه‌ همه‌ صنف‌هاي‌ دانش‌، مستقيماً از وحي‌ و الهام‌ به‌ دست‌ آمده‌ يا اين‌ كه‌ حكيمان‌ آن‌ را از آموزشهاي‌ پيامبران‌ گرفته‌اند و مي‌گويد: پيشواي‌ دانش‌ پزشكي‌ كه‌ نامش‌ «اسقلبيوس‌» است‌، بر حسب‌ ادعاي‌ پيروان‌ او، روانش‌ به‌ آسمان‌ بالا رفته‌ است‌ و از آنجا اين‌ علم‌ را گرفته‌ است‌. همچنين‌ «هرمس‌» كه‌ معلم‌ اول‌ علم‌ نجوم‌ است‌، با عروج‌ به‌ آسمان‌ از اين‌ دانش‌ آگاه‌ شده‌ است‌ و نيز حكيمان‌ هند كه‌ در شعبه‌هاي‌ گوناگون‌ معرفت‌ داراي‌ بصيرتند، از نسبت‌ دادن‌ دانش‌ خود به‌ وحي‌ نبوي‌ يا الهام‌ الهي‌ سرباز نمي‌زنند.»[۲۲]

ما تُريدي‌ (م‌ ۳۳۳ ه.)، متكلم‌ مشهور سنّي‌ مذهب‌ نيز وحياني‌ بودن‌ علوم‌ معاش‌ را مورد تأكيد قرار داده‌ است‌:

«به‌ نظر ما تريدي‌ ضرورت‌ وحي‌ الهي‌ فقط‌ به‌ امور ديني‌ محدود نمي‌شود بلكه‌ راهبري‌ آن‌ در بسياري‌ از امور دنيوي‌ نيز مورد نياز است‌. كشف‌ انواع‌ مختلف‌ خوراكي‌ها و داروها، اختراع‌ فنون‌ و صنايع‌ و غيره‌، همه‌ نتيجه اين‌ هدايت‌ الهي‌ است‌ و عقل‌ انساني‌ از شناخت‌ بسياري‌ از اين‌ امور عاجز است‌.»[۲۳] [۴]

در تفسير نمونه‌، در ذيل‌ آيه‌:

«يَسْئَلُونَك‌َ ماذا اُحل‌ِّ لَكُم‌ْ قُل‌ الطِّيبات‌ُ وَ ما عَلِّمْتُم‌ْ من‌َ الْجَوارح‌ مُكَلَّبين‌َ تُعَلَّمُونَهُن‌ِّ ممّا عَلِّمَكُم‌ُ اللّه‌ُ، فَكُلُوا ممّا اَمْسَكْن‌َ عَلَيْكُم‌ْ»[۲۴]

از تو مي‌پرسند كه‌ چه‌ چيز براي‌ ايشان‌ حلال‌ شده‌ است‌؟ بگو پاكي‌ها و صيدي‌ كه‌ به‌ سگان‌ شكاري‌ آموخته‌ايد، از آنچه‌ كه‌ خدا به‌ شما آموخته‌ است‌. پس‌ از صيدي‌ كه‌ آن‌ سگان‌ براي‌ شما نگاه‌ داشته‌اند، بخوريد.

چنين‌ آمده‌ است‌:

«عبارت‌ «تعلّموهن‌ مما علّمكم‌ اللّه‌» اشاره‌ به‌ چند مطلب‌ مي‌كند: … ۲- بايد تعليم‌ و تربيت‌ سگ‌ مطابق‌ با اصول‌ صحيحي‌ باشد كه‌ با مفهوم‌ ممّا علّمكم‌ اللّه‌ سازگار باشد. ۳ـ سرچشمه‌ همه‌ علوم‌، هرچند ساده‌ و كوچك‌ باشد، از ناحيه‌ خداست‌ و ما بدون‌ تعليم‌ او علمي‌ نداريم‌.».[۲۵]

قال‌ رسول‌ُ اللّه‌ صلي الله عليه و آله: لَمّا أُخرج‌َ ادَم‌ُ زَوِّدَه‌ُ اللّه‌ُ من‌ْ ثمارالْجَنِّة وَعَلِّمَه‌ُ صَنْعَةَ كُل‌َّ شَي‌ءٍ، فَثمارُ كُم‌ من‌ ثمارالْجَنِّة غَيْرُان‌ِّ هذه‌ تَغَيِّر و تلك‌ لاتَتَغيّر[۲۶]

پيامبر اسلام‌ صلي الله عليه و آله: آن‌ گاه‌ كه‌ آدم‌ از بهشت‌ بيرون‌ كرده‌ شد، خداوند همراه‌ او [شاخه‌ها و دانه‌هاي‌] ميوه‌هاي‌ بهشتي‌ را روانه‌ كرد و هر صنعتي‌ را به‌ او آموخت‌، اكنون‌ ميوه‌هاي‌ شما از ميوه‌هاي‌ بهشتي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ جز آن‌ كه‌ ميوه‌هاي‌ بهشتي‌ دگرگوني‌ نمي‌پذيرند و ميوه‌هاي‌ شما دگرگون‌ مي‌شوند.

قال‌ الصادق‌ عليه السلام: لَمّا اَهْبَط‌ اللهُ ـ عَزِّ و جَل‌ِّ ـ ادَم‌َ من‌ الجَنِّة اَهْبَط‌َ مَعَه‌ُ مائَةً وَعشْريَن‌ قَضيباً، منها اَرْبَعُون‌َ مايُؤْكَل‌ُ داخلُها و خارجُها وَ اَرْبَعُون‌َ منها ما يُؤكَل‌ُ داخلُها وَ يُرْمي‌ خارجُها وَ اَرْبَعُون‌َ منْها مايُؤْ كَل‌ُ خارجُها وَ يُرْمي‌ داخلُها وَ غرارَةً فيها بَذْرُ كُل‌َّ شي‌ٍ[۲۷]

امام‌ صادق‌ عليه السلام: آن‌گاه‌ كه‌ خداوند ـ عزّوجل‌ّ ـ آدم‌ را از بهشت‌ بيرون‌ كرد، صد و بيست‌ شاخه‌ درخت‌ [ميوه‌] همراه‌ او نمود كه‌ چهل‌ شاخه‌ آن‌ از ميوه‌هايي‌ بود كه‌ درون‌ و بيرون‌ آن‌ خوردني‌ است‌ و چهل‌ شاخه آن‌ از ميوه‌هايي‌ كه‌ درون‌ آن‌ خوردني‌ و بيرون‌ آن‌ دور ريختني‌ است‌ و چهل‌ شاخه آن‌، درون‌ آن‌ دور ريختني‌ و بيرون‌ آن‌ خوردني‌. همچنين‌ كيسه بزرگي‌ نيز همراه‌ آدم‌ نمود كه‌ در آن‌ بذر همه‌ چيز [ميوه‌ و سبزيجات‌] بود.

رَوَي‌ السيدُابن‌ُ طاوُوس‌ في‌ كتاب‌ النُجوم‌ عن‌ رسالَة اَبي‌ اسْحاق‌ الطَرطُوسي‌ انِّه‌ُ تَعالي‌ اَهْبَط‌َ ادَم‌َ عليه السلام من‌َ الْجَنِّة و عَرِّفَه‌ُ علْم‌َ كُل‌َّ شَي‌ْءٍ فَكان‌َ ممّا عَرِّفَه‌ُ النُّجُوم‌ُ والطَّب‌ُ[۲۸]

سيد ابن‌ طاووس‌ در كتاب‌ نجوم‌ از رساله‌ ابي‌ اسحاق‌ طرطوسي‌ روايت‌ كرده‌ است‌: خداوند آدم‌ را از بهشت‌ بيرون‌ كرد و دانش‌ هر چيزي‌ را به‌ او آموخت‌ و از جمله‌ اين‌ دانش‌ها، نجوم‌ و طب‌ بود.

پي‌نوشت‌ها:

[۱]ـ انسان‌ وقتي‌ با اتكا به‌ تجربه‌ و كنجكاوي‌ شخصي‌ خود سراغ‌ اكتشافات‌ و اختراعات‌ علمي‌ و فني‌ مي‌رود، به‌ يكي‌ از نتايج‌ زيردست‌ مي‌يابد:

۱ـ شبه ‌علم‌، يعني‌ گزاره‌هايي‌ كه‌ انطباق‌ با واقعيت‌ نداشته‌ و خطاست‌. مانند بسياري‌ از فرضيات‌و نظريه‌هايي‌ كه‌ بعد از گذشت‌ مدتي‌، نادرستي‌ آنها آشكار مي‌شود.

۲ـ علمي‌ كه‌ تنها بخشي‌ از واقعيت‌ را مي‌نماياند و نه‌ همه‌ آن‌ را كه‌ اين‌ خود مي‌تواند منشأ گمراهي‌ و زيان‌هاي‌ فراواني‌ باشد. بسياري‌ از اكتشافات‌ و نوآوري‌هاي‌ پزشكي‌ جديد از اين‌ مقوله‌ است‌.

۳ـ علمي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ به‌ نحوي‌ جامع‌ واقع‌نما باشد، اما دانشمندان‌ از تبعات‌ كاربردي‌ آن‌ آگاهي‌ لازم‌ را نداشته‌ باشند، مثل‌ آنچه‌ در عرصه‌ فيزيك‌ اتمي‌ رخ‌ داده‌ است‌، و يا آنكه‌ فاقد مطلوبيت‌ مورد سفارش‌ شريعت‌ باشد.

[۲]ـ اگر مقصود مولوي‌ اين‌ باشد كه‌ مباني‌ و هسته‌هاي‌ اوليه‌ علوم‌ و فنون‌، از وحي‌ بوده‌ است‌ و سپس‌ عقل‌ آدمي‌ بر آنها افزوده‌ است‌، شاهدي‌ بر صحت‌ اين‌ مطلب‌ نداريم‌. اگر معلم‌ اين‌ علوم‌، انبيا بوده‌اند، دليلي‌ وجود نداشته‌ است‌ كه‌ آنها را ناقص‌ بياموزند. در آيات‌ و روايات‌ هم‌ كمترين‌ شاهدي‌ بر اين‌ مسأله‌ وجود ندارد. البته‌ منكر اين‌ مطلب‌ نمي‌توان‌ شد كه‌ انسان‌ها قادرند در علوم‌ دخل‌ و تصرف‌ نمايند و مسايلي‌ را بر آن‌ بيافزايند وحتي‌ به‌ كشفيات‌ و اختراعاتي‌ نايل‌ شوند ـ همان‌گونه‌ كه‌ بعد از رنسانس‌ و در تمدن‌ جديد، اين‌ اتفاق‌ به‌ نحوه‌ بسيار گسترده‌ رخ‌ داده‌ است‌ ـ اما همه‌ سخن‌ در اين‌ است‌ كه‌ رويكرد خودسرانه‌ و فزون‌خواهانه‌ بشر به‌ علوم‌ و فنون‌، سرانجام‌ به‌ زيان‌ بشر و منجر به‌ بحرانهاي‌ گوناگون‌ خواهد شد، همانگونه‌ كه‌ در تمدن‌ جديد چنين‌ شده‌ است‌.

[۳]- همانگونه‌ كه‌ گفتيم‌ مسأله‌ تعليم‌ انبيا، منحصر به‌ هسته‌هاي‌ اصلي‌ علوم‌ نيست‌.

[۴]- غزالي‌ (م‌ ۵۰۵ ه.) نيز علم‌ طب‌ را محصول‌ تعاليم‌ انبيا مي‌داند و معتقد است‌ عقلا با سرمايه‌ عقل‌ نمي‌توانند به‌ خواص‌ و كاربرد داروها پي‌ ببرند.[۲۹]

 

[۱]– بحارالانوار، ج‌ ۳، ص‌ ۱۳۵

[۲]– الاعتقادات‌ (شيخ‌ مفيد)، ص‌ ۱۱۶/ بحارالانوار، ج‌ ۵۹، ص‌ ۷۵/ مستدرك‌الوسايل‌، ج‌ ۱۶، ص‌۴۴۰

[۳]– بحارالانوار، ج‌ ۳، ص‌ ۱۸۴-۱۸۱ / سيدبن‌ طاووس‌ در كتاب‌ «كشف‌ المحجِّة لثمرة المهجة» (ص‌ ۹) و «فرج‌ المهموم‌» (ص‌ ۱۱) به‌ رسالة اهليلجة استناد و از آن‌ نقل‌ كرده‌ است‌.

[۴]– بحارالانوار، ج‌ ۳، ص‌ ۱۸۵

[۵]– تصحيح‌ اعتقادات‌ الاماميه‌، ص‌ ۱۴۴

[۶]– اصول‌ كافي‌، ج‌ ۱، صفحه‌ ۲۷۲ / تفسير فرات‌ الكوفي‌، ص‌ ۴۶۵ / تفسير الصافي‌، ج‌ ۵، ص‌ ۱۲۰

[۷]– اصول‌ كافي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۲۷۲ / بصائر الدرجات‌، ص‌ ۶۴۷ / بحارالانوار، ج‌ ۲۵، ص‌ ۵۵

[۸]– ر.ك‌ به‌: همين‌ كتاب‌، پيوست‌ ـ ۲: بحران‌ تجدد

[۹]– كشف‌المراد، ص‌ ۲۷۲-۲۷۱

[۱۰]– احاديث‌ و قصص‌ مثنوي‌، ص‌ ۳۶۷

[۱۱]– تفسير مثنوي‌ معنوي‌، ج‌ ۱۰، ص‌ ۱۶۰

[۱۲]– مائده‌ / ۳۱

[۱۳]– تفسير مثنوي‌ معنوي‌، ج‌ ۱۰، ص‌ ۱۶۱

[۱۴]– جامع‌ الحكمتين‌، ص‌ ۱۴ / هزار و پانصد يادداشت‌، ص‌ ۳۱۳

[۱۵]– هر كاسه‌ و پياله‌ را گويند و طاس‌ مسي‌ كه‌ ته‌ آن‌ را سوراخ‌ كرده‌ باشند و در روي‌ آب‌ نهند تا ساعات‌ شب‌ و روز از آن‌ معين‌ كنند.

[۱۶]– مشتري

[۱۷]– پتك

[۱۸]– فرز، به‌ ضم‌ّ اول‌ و ثاني‌: گياهيست‌ تلخ‌ براي‌ رفع‌ زحير و پيچش‌ شكم‌ نافعست‌ و گويند ريوند چيني‌ است‌.

[۱۹]– جيوه

[۲۰]– ديوان‌ ناصر خسرو، ص‌ ۳۱۹ / هزار و پانصد يادداشت‌، ص‌ ۳۱۴

[۲۱]– خلاصة الحكمه‌، ص‌ ۵۶۸

[۲۲]– آيين‌ و انديشه‌ در دام‌ خودكامگي‌، ص‌ ۲۵۳

[۲۳]– تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۷۲

[۲۴]– مائده‌ / ۴

[۲۵]– تفسير نمونه‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۷۵

[۲۶]– مكارم‌الاخلاق‌، ص‌ ۱۷۰/ بحارالانوار، ج‌ ۶۳، ص‌ ۱۲۰ / مستدرك‌ الوسايل‌، ج‌ ۱۶، ص‌ ۴۶۲

[۲۷]– خصال‌، ص‌ ۶۰۱ / بحارالانوار، ج‌ ۱۱، ص‌ ۲۰۴ / مستدرك‌ الوسايل‌، ج‌ ۱۶، ص‌ ۴۶۲

[۲۸]– بحارالانوار، ج‌ ۵۵، ص‌ ۲۷۵

[۲۹]– ر.ك‌ به‌ المنقذ من‌ الضلال‌، ص‌ ۴۵

علی میلانی

✔دانشجو رشته شبکه و نرم افزار هستم و در زمینه برنامه نویسی و طراحی سایت فعالیت می کنم ، به طب اسلامی علاقه دارم و دوست دارم در ثواب نشر حقیقت طب اسلامی سهیم باشم.❤

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن